هنوز برای دیوانگی هایم دیر نیست!
"اندوهت را به برگ ها بسپار تا باد پاييزي آن را ببرد..." پاييز نه فصل غم است نه جدايي پاييز... نه فصل دورويي است نه فصل ريا... پاييز فصل درد است.. فصل سكوت.. شايد همان گوش شنوايي است كه مي شنود تمام سال و در خود مي ريزد غم هايش را ... حرفي نمي زند از راز خود، حرفي نمي زند از شكنجه هاي بي رحمانه اي كه مي شود بر اندام زيبايش... پاييز فصل سكوت است... سكوتي كه سببش اين است كه محكومش مي كند به ريا؛ به دو رويي.... آن قدر مي شنود و دم نمي زند تا تمام مي شود تا پاكيش بعد مرگش با برف هاي سپيد زمستان اثبات شود اما كو چشم بينا... كو چشم بينا.... اشتباه گردونه اي دارد ... هر بار و هر سال تكرار مي شود چرا كسي باور نمي كند پاكيش را... بهار بودنش را... اين پاييز همان بهار است كه عاشق شده است... و به قول او پاييز: باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟ داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد به نام يكتا دنيادار بي منت به نام آني كه آرام بخش همه دل هاست!! سلام روزگار بدي شده باز ديگه بايد عرض بنمايم كه روزگار بدي شده واقعاها!!!!! ميدونم يه ملت از دست من ناراحتن، چه دوستان قديمي و چه اونايي كه در دنياي مجازي رفاقت باهاشون شامل من شده، درك مي كنم و حق مي دم... دیگه این که: خوب توضيح مي دم! البته درسته اينا توجيه اما من نظرات رو مي خوندم و در صورت امكان جواب مي دادم! (يه چيزم بگم اينكه عكسای شخصیه که خودم می خواستمم بذارم آپلود نشد تا بذارم به محض اينكه آپلود شه مي ذارم....! و این که سیستم این جانب پوکیده و من از یه جای دیگه دنبال می کنم و یه دلیل دیر به روز شدنم من هم همینه!) *** دلم براي يه دوره هايي خيلي تنگ شده يه دوره هايي كه اين قدر بزرگ نشده بودم.... يه روز خاصی وجود داره چيزي كه من بهش مي گم سه شنبه ي نوزدهمين روز از هشتمين ماه يه روز توي يك ماه و يك سال... روز تولد من.... چي بايد گفت..... واقعا نمي دونيد؟ من واقعا باید گفت که نصف عمرتون در فناست!!! خوب بايد گفت تولدم مبارك!!!! تازه تولدم نزديك عيد غديرم هست كه ديگه ديگه.... (مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد)!!!!! .... تو دنياي جمع كردن وسايلا و كتابا يادگاري هاي زيادي پيدا كردم.... نقاشي ها و يادگاري هاي سمير رو اولين صفحه كتابام.. حرفاي مورد دار نرگس گوشه كتابام و اين كه هميشه احتياجي بود به دستشويي تو مدرسه! (از گذاشتن عكس ها معذوريم چون هم ما رو مي گيرن و هم نونو خان مانيتورشو داغون مي كنه به خاطر جفت پا اومدن تو مانيتور!) اما يه نقاشي مي ذارم براتون ازش كه روز تولدم از نرگس گرفتم هديه ارزشمندي از (نو رنه تام داوينچي!)!!!!! توي دوران تابستون كه روزها و زمان هايي وجود داشت كه غير قابل تحمل بود؛ اما كسي كه اسمش تا حالا تو وب نيومده و دوست چندين ساله منه حتي اگه من سراغش نمي رفتم سراغ منو مي گرفت همين جناب رفيق شفيقم فاطي خان با اين كه نت نمي ياد و نمي خونه اما باز بهش دمش گرم مي گم! و گله دارم از دوستايي كه...... . به هر حال مكنه مشكلاتي براشون پيش اومده باشه يا وقتشو نداشتن.... پس درك مي كنم!! *** اين تابستون و اين دوران براي من با پارسالش خيلي فرقا داشت امسال .... امسال..... امسال براي من چيزي وجود داشت كه سالاي قبل نداشت... ماه رمضونشو دوست داشتم و خوب تموم شدش.... خوب زمان اعلام نتايج كنكور بود، حدودا ماه رمضون چه خبر بود اون موقع، اعداد درخشاني كه اعلام مي شد و حال گرفته من اون زمان.... واي كه چه بكش بكشي(كشاكش سابق) بود اون زمان!!! به پيشنهاد ملت ترجيح دادم انتخاب رشته كنم در اومد رشته زيست شناسي دانشگاه قم!!! اما چه شد... رفيق شفيق كه اونم مثل من قم قبول شد اما دانشگاه صنعتي مهندسي برق... نونو هم زمين.. و سميرا بانو هم زياد جدي نگرفت و رفت دنبال علايقش.... .... تو دانشگاه دوستان جديد كه پيدا كردم... كه يه گروه 5نفره مي شيم.... خوب كه به ترتيب الفبا(!!!) معرفي كي كنم...!: ريحانه....: دختري با مقنعه نك تيز كه علاقه خاصي به همايش داره....به زور هيجان زده مي شه تا حالا اصلا از دست فيلم قهوه تلخ نخنديده....موزيكاي غمگين گوش مي ده كه آدم افسردگي مي گيره!!! عطيه....:منبع بلوتوث ها موزيك....(!)... ايشون با مقنعه نيمه نوك تيز.... سياسي زيرپوستي.... خيلي گرما رو دوست داره..... چپو راست تو دانشگاه آشنا ميبينه و مشغول سلام عليكه..... راه رفتن باحالي داره.... و چيزي كه من خيلي دوست دارم اينه كه عقايدش در مورد خانم ها و آقايون تا حدي شبيه منه يه فكر كنم يه فمنيست محسوب شه البته به روش خودمون! عطيه2.....: پير گروه ما..... اطلاعات دانشگاه ما رو نديد مي گيره..... يه ريز گوشي به دسته يا حرف يا پيام.... حالا متاسفانه متاهله اما از اون جايي كه طرف سيده زياد اذيتش نمي كنم!..... خوش خطه ... باحال هم مي خنده...تا اون جايي هم كه مي دونم پايست تو يه سري كارا!!! مرضيه.....:صدا جادوييه گروه...چرا؟... چون با ما حرف مي زنه صداش بلنده اما موقع سوال از استاد ميشه فقط اونايي كه قادرن فرو صوت بشنون مي شنون!!!.... خيلي خيلي آروم غذا مي خوره در حد منفي 3 متر بر ثانيه!!!.... منبع شكلات گروه....! گروه خوبي هستيم..... دوستان خوبي هم تا حالابوديم اميدوارم باشيم!!!! *** اما.... دانشگاه ما يه فرق داره با بقيه دانشگاها.... اونم اين كه دانشگاه ما با اوج امكانات و بزرگيه خيلي زيادش، تفكيك جنسه..... و اين ما رو كرد سوژه يه ملت!!!(البته اينو هم از الان بايد بگم كه ما دخترا هيچ ضرري نكرديم ..... پسرا زيادي انگار متضرر شدنو كه همش معترضن... لياقتي بود كه شاملشون نشد همش تو افسردگین اما حالا كه يه مدته از كلاسا مي گذره از اين جريان خوشحالم و خدا رو شاكر چون هر كي منو بشناسه ميدونه كه من دوام نمي آوردم تو مدل ديگه دانشگاه(يه نمه از توضيحات گوشه وب هست تو اون معرفي وبلاگ!)... واقعا وحشتناكه كه با يه مشت پسر كه تا همين طوري قابل تحمل نيستنو چيزي بارشون نيست تو يه كلاس باشي و چرنديتياتو رو تحت عنوان تيكه دريافت كني... اين موجودات تو پيري يه چيزايي به زور بارشون مي شه چه برسه حالا توي اين سن!!! من تو همين همايشا كه اينا رو مي بينم با اين بي جنبگيشون همين برام بسه بفهمم كه چه لطفي شامل حالم شده!! البته اين خوششحالي از جاي ديگه هم آب مي خوره اونم برمي گرده به اون روزي كه رفتم دانشگاه رفيق شفيقم فاطي خان- كه كلا تا حالا به وبم نيومده!-. شرح ماجرا اينه كه يه روز5شنبه ما به اصرار اين دوست هميشه همراه و قديمي رفتيم دانشگاهشون!! كلاس اينا 46تا پسره و 11تا ختر! از دم در كه وارد شديم نگبان حراست شروع كرد به من گير دادن كه خلاصه پيچونديمشو وارد شدم وقتي به فاطي قصه رسيدم ديدم عصبانيه نگو؛ كه خانم بلند شده درس جواب بده كه اين موجودات 46تايي شروع به سروصدا مي كنن يكي از اونا هم كه سابقه آزار داشته برمي گرده مي گه بلد نيستي را بلند مي شي كه درس جواب بدي... اين گفتن همانا و بحث جدل رفيق ما و ترك كلاس همان!! خوب اكثرا موافق اينن كه خدا خواسته من دير رسيدم و سراون جريان نبودم چون ديگه....(براي بالا18 هم مشكل داره؛ نمي گم!!!) خوب رفتيم با هم ناهار ويه بحث كوچك با آقاي تيكه انداز و خلاصه لورفتن من كه بچه دانشگاه صنعتي نيستم توسط سوتي فاطي و سريش بودن نگهبان همان!!! سعي كردم خودمو كنترل كنم كه تا حد زيادي كردم اما هر چي شايسته نگهبان بود نثارش كردم چون واقعا لايق و بي نزاكت بودش!!! خوب بعد دعوا اومدم بيرون دانشگاه كه ملت كه صداي دعوا رو شنيدن ريختن نگهباني كه ....... جريان خوبي بوددر عين اعصاب خورديا و ناراحتيا براي درس گرفتن كه خدا خوب جايي رو نصيب من كرده چون اخلاقياتمو مي شناخت دوستم داشت! خوب شد خلاص شدیم وگرنه: بعد اين جريان چيزهاي ديگه پيش اومد تو خود دانشگاه ما كه بيشتر به حكمت اين پي بردم..... و شكر! *** به چيزي كه پي بردم تو اين مدت زندگانيم اينه كه ماها آدم هايي هستيم كه چشممون رو به روي خيلي چيزا مي بنديم وقتي داريمشون انگار وجود ندارن و بعضي وقتا كلمات نشايسته هم نثارشون مي كنيم و وقتي كه از دست مي رن چه اشكايي كه سرازير نمي شه و چه حسرت هايي كه خورده نمي شه... نه فقط تو روابط اجتماعي و احساسي بلكه اين تو سياست هم همينه.... مشكل مردم ما اينه كه تاريخ رو نمي خونن يا اگر هم خودن عبرت نمي گيرن..... آدم هايي رو مي بينم كه هر روز يه مدل مي پوشن هر روز در حال پرسوجو براي پيدا كردن يه جاي باكلاس براي خريدن لوكس ترين چيزا اما وقتي پاي كمك كردن مياد وسط از اون بالا تا پايين اسلام، فلان شخص، در، ديوار، مورچه،سوسك، و حكومتوبه فحش مي كشن البته عكس اين روابط هم صادقه... حرف من اينه كه بگو نظرتو اما رعايت انصاف همراه با انتقاد... نه قانع بودن به هر چيزي كه آفته و نه زدن عينك بد بيني كه فكر كني هيچي نشده و نمي شه و خلاصه از اين حرفا! واما چيزايي كه تو اين مدت تو دانشگاه كه يه محيطي از همه جور آدماست از كل كشور و همه جور عقايد يه يسري چيزا خيلي خوشحالم مي كرد اين كه اين جا دختراي مطلع درجش صفر نيست... اونايي كه ميفهمن از استعداد كه خدا داده استفاده مي كنن و حضوري فعال دارن و مي تونن گاهي نظرهاي پخته بدن...وچيزايي برام وحشتناك مي زد اين كه يه سري سطحي نگرن و يسري كوته فكر و يسري هم كمپلت فكر ندارن تو عياشياي خودشون سير مي كنن.... دخترايي كه انگار آفريده شدن براي اطاعت كردن يا رفتن دنبال مد يا اين كه در مورد يه موضوعايي حرف بزنن كه حتي تو سطل زباله هم جاش نيست! به هر جايي كه بخواي بري نمي پرسن لباست ماركش چيه يا تو ....... مي گن چي بارته!! چرا يه دختر بايد فكر چيزايي باشه كه حتي ارزش نوشتن هم ندارن اما موقع دفاع از خودشو حقش كه مي شه نمي تونه و بايد آويزون يه مرد بشه چرا با رفتارهايي كه از عقل ناشي نمي شه اين مشكل رو برات به وجود بيارن كه « آره دختر يا زن جماعتو چه به اين حرفا»... چرا بايد حركاتي غير آدم نشون بده كه بگن زن ناقص العقله و فقط فكر سواستفاده باشن.... خدا زن رو ظريف و زيرك خلق كرد حتي بيشتر از مرد كسي كه اولين بار از فكرش استغاده كرد به جاي زور بازو... اين همه اسلام ما مي گه نقش ماها نقش بزرگيه و بسيار قابل احترام.... اما همه صاف همه درست مي ذارن رو نقطه حجاب.... آخه بابا برو همه جاي دنيا رو نگاه كن برهنگي براي چي تبليغ مي شه... چه نفعي براي من داره يا تو جز حال كردن خودشون اينا تبليغ ميشه تا دوباره زن مثل قرون وسطيه خودشون يا زمان جاهليت عربا، بشه فقط جنس يا كالا.... مگه شما آدم نيستيد؟ جماعت ما بانوان بسيار محترم و گرامي و خيلي سره، خيلي چيزا هست كه قدر نمي دونيم! سعي كنيد خودتون باشيد نه اوني كه ديگران مي خوان! اينا رو نوشتم با اين كه باز دلم خالي نشد.... اما نوشتم. و دیگه اینکه: منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن وفا كنيم و ملات كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافري ست رنجيدن به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن مراد دل زتماشاي باغ عالم چيست به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن؟ عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس كه وعظ بي عملان واجب است نشنيدن ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن زندگی بافتن یک قالی است نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی نقشه را اوست که تعیین کرده است تو در این بین فقط می بافی نقشه را خوب ببین! نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند - اما چرا آهنگ شعرهایت تیره و رنگشان تلخ است؟ - وقتی که بره ای آرام و سر به زیر با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر نزدیک می شود زنگوله اش چه آهنگی دارد؟
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز



خيلي چيزا رنگ خوشو از دست داد و بعضي زمستون شد و بعضي چيزا زنگ زد و يا رنگ پريده شدش..... بعضي دوستي ها جز همين دسته ها بودش...


!!)





ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


